محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3595
تاريخ الطبرى ( فارسي )
وى بود كه شبيب به جانب آنها آمد . عتاب به زهره گفت : « اى زهره پسر حويه اينك روزيست كه شمار بسيار است و لياقت اندك ، به جاى اين همه مردم دريغ از پانصد سوار مانند مردان تميم ، كسى نيست كه در مقابل دشمن ثبات كند ؟ كسى نيست كه به جان يارى كند ؟ » اما همه از اطراف وى پراكنده شدند و او را واگذاشتند . زهره گفت : « اى عتاب نكو كردى كه از كسى مانند تو بايسته بود و به خدا اگر تسليم آنها مىشدى ، بقاى تو اندكى بيشتر نبود ، خوشدل باش كه مرا اميد هست كه خدا در آخر عمر شهادت را به ما هديه كرد . » عتاب گفت : « خدايت بهترين پاداشى دهد كه براى نيكى مىدهد و ترغيب به ترس خداى . » گويد : و چون شبيب نزديك وى رسيد با گروه اندكى كه همراه وى ثبات كرده بودند به پا خاست ، كسان از راست و چپ رفته بودند . عمار بن يزيد كلبى به دو گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد عبد الرحمن بن محمد گريخت و بسيار كس با وى فرارى شدند . » گفت : « از اين پيش نيز گريخته بود . اين جوان اهميت نمىدهد كه چه مىكند . » گويد : آنگاه لختى با آنها بجنگيد و مىگفت : « هرگز چنين نبردى نديده بودم ، هرگز به چنين نبردى مبتلا نشده بودم كه جنگاور اندك باشد و فرارى زياد . » گويد : يكى از مردم بنى تغلب از ياران شبيب به نام عامر پسر عمرو او را بديد ، عتاب خونى از قوم وى ريخته بود . عامر از جمله سواران بود . پيش شبيب رفت و گفت : « به خدا گمان دارم اين كه سخن مىكند عتاب بن ورقا است » آنگاه به دو حمله برد و با نيزه بزد كه بيفتاد . قاتل عتاب او بود . گويد : سواران ، زهرة بن حويه را لگد كردند و او با شمشير خويش كسان را مىراند ، پيرى فرتوت بود و توان برخاستن نداشت ، فضل بن عامر شيبانى بيامد و